تبليغاتX
::. الهه ناز .::
 
الهه ناز

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو

اى کاش ابری بودی تورامی بردم
به دورترین نقطه ى کویری قلبم
زیر گرمای خورشید تنهایی ام
تا بباری!
شایدجوانه ای کوچک از عشق بروید
در دل کویری ام.


فروردین 1387
اسفند 1386
شهریور 1386
مرداد 1385
خرداد 1385
بهمن 1384
شهریور 1384
تیر 1384


 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM


طراح قالب:
طراحي قالب-کدهاي html
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
يادم مي ايد پسري کوچک بودي
آن زمان که در باغ با هم مي دويديم
بازي مي کرديم
و عشق ميانمان يک عروسک بود و يک تفنگ آبي
گه گاه با تفنگت قلب عروسکم را نشانه مي رفتي
و از من مي خواستي بجاي عروسک بميرم
و من ميمردم
همه چيز به همين سادگي بود
يادت مي ايد توي بالکن خونتون خوابيده بوديم و ستاره ها رو ميشمرديم
تو به من گفتي نگاه کن اوون ستاره کوچيکه مال تو
و اوون يکي که بزرگتره مال من
و من چه قانع بودم آن روز
همه چيز در دستان تو بود با اينکه کودک بودم اما مطيعت بودم
و تو ساده ،دل من را بدست آوردي
تو را دوست داشتم چون از من قوي تر بودي
و من تکيه گاهي داشتم
يادت ميايد آن روز که با دختر همسايه دعوايم شد
تو چه خوب از من طرف داري کردي
همه چيز گذشت
من بزرگ شدم
تو بزرگ شدي
حرفهايمان ديگر بچه گانه نبود
حتي عشق هم معناي ديگر گرفته بود
و تو عاشق شدي
اما نه عاشق من
و من عاشق شدم
اما عاشق تو
چقدر احمقانه
تو مي گفتي دوستش دارم
و من در دل آتش مي گرفتم
و من سوختم
خاکستر وجودم را به تو تقديم کردم
اما تو خاکسترم را به دست باد سپردي و در شب عروسيت
خنده اي بر من کردي
از خنده ات فهميدم که خوشبخت شده اي
و تو رفتي و رفتي با ديگري
و من ماندم و ماندم با خودم
تنهاي تنها
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
پسرک روياهاي من........
امشب خبر مرگت را به من دادند
و من گريستم
حال دارم دفترچه خاطراتت را ورق مي زنم
که در آن نوشته بودي
دخترک خوبي است
با هم بازي ميکنيم
دوستش دارم چون قانع است چون ستاره کوچک را خودش بر داشت و ستاره
بزرگه را به من داد
نمي خواستم به جاي عروسکش بميرد اما خودش اصرار داشت
و من چون دلم نمي اومد قلب عروسکش را نشانه مي گرفتم
دخترک پر قدرتي است
وقتي با دخترک همسايه دعوايش شد اين را فهميدم
اما افسوس که من وتو بزرگ شديم
حال مي دانم که ديگر دوستم نداري و عاشق ديگري هستي
باشد من به خاطر تو از خودم مي گذرم
از اين دختر بدم ميايد
و مي خواهم
امشب خودم را با او يکسر خاکستر کنم
گر چه مي دانم
تو خاکستر وجودم را به دست باد مي سپاري و روز مرگم را روز ميلادت مي کني
و من ميخندم امشب چرا که تا لحظات ديگر روحم از تن مي گريزد و براي هميشه تو
را خواهم داشت و در کنارت مي مانم
گرچه مرا نميبيني اما من امشب خوشبخت مي شوم و خوشبختي تو را هم خواهم ديد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دخترک روياهاي من ..........


2نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت1:12  توسط الهه| 
سلام

سلامي به بلندي اسمان ابريت
وبه گرمي شاه ستارگان
در افتاب نيمروز تابستان
سلامي از سر عشق واز سر صدق
اي يگانه ي عشقم که نگا هت را همچون فانوسي مي دانم
که قلب تاريک مرا روشني مي بخشد
ولي انچه که تورابيشتربه من نزديک مي کند
...مهري است که
وجود تورا دربر گرفته است


2نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت14:9  توسط الهه| 
دومین دلتنگی
 

گفتي برو گفتم به چشم
اين بود کلام آخرين
گفتي خدا حافظ تو
گفتم همين؟ گفتي همين!
گريه نکردم پيش تو با اينکه پر پر ميزدم
با خون دل از پيش تو رفتم و باز نيومدم
بازي عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درويش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم


لبخند آخرين من دروغ معصومانه بود
براي پنهان کردن داغ دل ويرانه بود
من مات مات از بازي شطرنج عشق ميامدم
شاه مهره دل رفته بود
من لاف بردن ميزدم
من لاف بردن ميزدم

قلعه دل، اسب غرور، لشکر تار و مار عشق
دادم با ناز رخ تو اين همه يادگار عشق
گفتم ببر هرچي که هست
رغيب جلد چيره دست
گفتي تو مغروري هنوز
با فتح اين همه شکست
با فتح اين همه شکست
بازي عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درويش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم


گفتي برو گفتم به چشم
اين بود کلام آخرين
گفتي خدا حافظ تو
گفتم همين؟ گفتي همين!
گريه نکردم پيش تو با اينکه پر پر ميزدم
با خون دل از پيش تو رفتم و باز نيومدم
بازي عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درويش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم


2نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت18:18  توسط الهه| 
نخستین دلتنگی
خداوندا اگر داشتن اسير داشتنم مي کند ندارم کن
خداوندا اگر کاشتن ذليل چيدنم ميکند
بيکارم کن
اگر انديشه خيانت به ياران در سرم افتاد بر سر دارم کن
اگر به لحظه غفلتي در افتادم پيش از سقوط آزادم کن

                               

                                                         ((  خداوندا مرا از بند این تن رهایم ساز ))


2نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت2:7  توسط الهه| 


This Template Designed By  ELAHEH naz.
All Rights Reserved